أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
337
تجارب الأمم ( فارسى )
كه گوشش با ايشان بود ، پرسيد : - « پس ، نگهبانان و دربانان وى كجايند ؟ » گفتند : « عمر دربان و نگهبان ، يا دبير و ديوان ندارد . » هرمزان گفت : « پس ، مىسزد كه پيمبر باشد . » گفتند : « نه . ليك كار پيمبران كند . » مردم انبوه شدند و سخن بسيار مىگفتند . تا سرانجام ، عمر از آن هياهو بيدار شد و بنشست . چون چشمش به هرمزان افتاد ، پرسيد : - « هرمزان ! » گفتند : « آرى . » عمر نگاهى به هرمزان كرد و در آن جامه و آن زيورها كمى بينديشيد و گفت : - « از آتش دوزخ به خدا پناه مىبرم . سپاس خداى را كه اين مرد و پيرواناش را به اسلام خوار كرد . اى مسلمانان ، به اين دين چنگ زنيد . به راه پيمبر رويد . دنيا شما را سرمست نكند ، كه دنيا بس فريبكار است . » فرستادگان به عمر گفتند : « اين شاه اهواز است . با وى سخن بگو . » عمر گفت : « نه ، تا زيورى بر تن وى است ، با وى سخن نخواهم گفت . » آن گاه ، جامه و زيورها را ، از تنش ، جز شرمگاه ، به در آوردند و جامهاى درشت بر تن وى كردند . [ 232 ] عمر گفت : « هى هرمزان ، فرجام نيرنگ و فرجام كار خدا را چگونه مىبينى ؟ » هرمزان گفت : « اى عمر ، از اين پيش ، خدا ، ما و شما را به خود واگذاشته بود . نه با ما بود و نه با شما . اين بود كه ما بر شما چيره بودهايم . اينك ، چون با شماست ، شما بر ما پيروز آمدهايد . » عمر گفت : « نه . تا ديروز شما همداستان بودهايد و ما پراكنده . بدين روى شما چيره بودهايد . » سخن از نيرنگى كه هرمزان زد تا عمر به وى امان داد سپس ، عمر گفت : « بهانهات چيست ، از چه روى پياپى پيمان شكستهاى ؟ »